سفارش تبلیغ
موسسه تبیان

..::Avrin-Online::..

love story


























love story

   1   2   3      >


نوشته شده در پنج شنبه 14/2/91ساعت 3:16 عصر توسط mobina nazifi نظرات ( ) |


نوشته شده در چهارشنبه 13/2/91ساعت 9:13 عصر توسط mobina nazifi نظرات ( ) |


به آسانی و به سختی


به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد
ولی به سختی میشه در قلب او جایی پیدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد
ولی به سختی میشه اشتباهات خود را پیدا کرد.
به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد
ولی به سختی میشه زبان را کنترل کرد.
به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم
ولی به سختی میشه این رنجش را جبران کنیم.
به راحتی میشه کسی را بخشید
ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد.
به راحتی میشه قانون را تصویب کرد
ولی به سختی میشه به آنها عمل کرد.
به راحتی میشه به رویاها فکر کرد
ولی به سختی میشه برای بدست آوردن یک رویا جنگید.
به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد
ولی به سختی میشه به زندگی ارزش واقعی داد.
به راحتی میشه به کسی قول داد
ولی به سختی میشه به آن قول عمل کرد.


 به


راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد
ولی به سختی میشه آنرا نشان داد
به راحتی میشه اشتباه کرد
ولی به سختی میشه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی میشه گرفت
وی به سختی میشه بخشش کرد.
به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد
ولی به سختی میشه به آن معنا بخشید.
 


 


و در آخر:
به راحتی میشه این متن را خوند
ولی به سختی میشه به آن عمل کرد....


 



نوشته شده در جمعه 1/2/91ساعت 12:49 عصر توسط mobina nazifi نظرات ( ) |

A student asked a teacher, "what is Love?"


The teacher said, "in order to answer your question, go to the wheat


field and choose the biggest wheat and come back.


But the rule is: -


you can go through them only once & cannot turn back


to pick."


The student went to the field, go thru first row, he saw one big wheat,


but he wonders....may be there is a bigger one later.


Then he saw another bigger one... but may be there is an even bigger


one waiting for him.


Later, when he finished more than half of the wheat field, he starts to


realise that the wheat is not as big as the previous one he saw, he


knew he has missed the biggest one, and he regretted.


So, he ended up went back to the teacher with empty hand. The teacher


told him, "...this is love... you keep looking for better ones, but


when later you realise, you have already missed the person ...."



"What is Marriage then?" the student asked:



The teacher said, "in order to answer your question, go to the corn


field and choose the biggest corn and come back. But the rule is: you


can go through them only once and cannot turn back to pick."


The student went to the corn field, this time he is careful not to


repeat the previous mistake, when he reach the middle of the field, he


has picked one medium sized corn that he felt satisfied, and came back to


the


teacher.


The teacher told him, "this time you bring back a corn.... you look for


one that is just nice, and you have faith and believe this is the best


one you get.... this is marriage


نوشته شده در جمعه 5/12/90ساعت 3:16 عصر توسط mobina nazifi نظرات ( ) |

غزل آغاز شد شاید بدانی دوستت دارم

که حتی لااقل اینجا بخوانی دوستت دارم

ز دل برخاستم تا در غزلبارانِ احساسم

نپنداری که من تنها زبانی دوستت دارم

از اوج چشمهایت جرات پرواز میگیرم

زمینی هستم اما آسمانی دوستت دارم

ترا جان میفشانم گر هزاران بار جان گیرم

هزاران بار با هر جانفشانی دوستت دارم

قسم بر لحظه ی اعدام بر رگبار مژگانت

به آن زخمی که بر دل مینشانی دوستت دارم

زدی آتش به جانم با کلامی آتشین اما

بدان من با همه آتش بجانی دوستت دارم

درون آینه با یک نگاه ساده میفهمی

که تنها آنقدر که دلستانی دوستت دارم

به عاشق ماندن و تنهایی و پژمردگی سوگند

که تو حتی اگر با من نمانی دوستت دارم

غزل پایان گرفت و من در اینجا خوب میدانم

بدانی یا ندانی جاودانی دوستت دارم...


 


نوشته شده در جمعه 5/12/90ساعت 3:5 عصر توسط mobina nazifi نظرات ( ) |

   1   2   3      >

Design By : Pichak


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس